حكيم ابوالقاسم فردوسى

96

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ريبد تا كنابد ، همهء در و دشت از آن سپاهيان ، سياه و كبود گشته بود . ستارهء ايشان ، سرنيزه بود و خورشيدشان تيغ و زمينشان از آهن و ابرشان ، گرز بود . از آواز آن پهلوانان ، زمين بخروشيد و از نوك سرنيزه‌هايشان ، آسمان ، آهنين گشت . گودرز سپاه توران را بديد كه بسان دريايى بر روى زمين بردميد . جنگ همچنان ميان ايشان پيوسته بود و درفش از درفش و گروه از گروه گسسته نگشت ، تا اين كه شب سر از كوه برآورد . چون شب تيره شد ، پيلها را به پيش سپاه آوردند و راه را ببستند . آنگاه از هر دو سو آتش بيافروختند . در آن شب كرفگون ، از بانگ تبيره ، دل سنگ نيز بدريد . سرانجام چون سپيده برآمد ، سپهدار ايران در پيش سپاهيان ، بر اسپى آسوده سوار گشت و به آرايش سپاه پرداخت . در سوى راست سپاه ايران ، كوه بود . پس ، از آن سو بيم جنگ نداشتند . در سوى چپ ايشان رود روانى بود كه سپرداران سوار بر اسپ بايستادند . در پسِ آن نيزه‌داران ، پيادگانى كه خون از جگرشان مىباريد ، با تركش و تير جوشن گذار و كمانهايى بر بازو افكنده ، جاى گرفتند . در پس ايشان نيز سواران جنگى بايستادند كه با دشنه‌هايشان رنگ از آتش نيز مىبردند . در پشت سپاهيان ، گروهى از پيلان بايستادند كه زمين به زير پاى ايشان به ستوه آمد . درفش خجستهء كاويانى هم با آن گوهرهايش همچون ماه مىدرخشيد . درخشش تيغهاى بنفش در زير سايهء آن درفش كاويانى چنان بود كه گويى در شبى تيره ، آسمان ستاره برافشانَد . بدين سان گودرز ، سپاه را همچون بهشتى بيآراست و در باغ راستكارى ، سرو كينه بكاشت . بنهء سپاه را نيز در پشت سر سپاهيان جاى داد . آنگاه سوى راست سپاه را به فريبرز سپرد . گرازه - آن سرِ نژاد گيوگان - و زواره - كه نگاهبان تخت كيان بود - به يارى فريبرز ، به دو پيوستند . سپس گودرز پهلوان به رهّام فرمود كه : اى كه روان تاج و تخت و خِرَد هستى ، با سوارانت بسان خورشيدى كه به گاه نوروز به بخش بره « 1 » روان گردد ، به سوى چپ سپاه برو و سپاهيان را از فرّ خويش برافروز و ايشان را در

--> ( 1 ) - بخش بره همان برج حمل است .